تبلیغات
پیام آباد - مطالب داستانک
Mobile Bookmark Contact
به پیام آباد خوش آمدید ، برای ارسال اس ام اس های خود به سایت ، فقط از طریق بخش ارسال اس ام اس به سایت اقدام نمایید و از سامانه ی پیام کوتاه پیام آباد تنها برای ارسال نظرات ، انتقادات و پیشنهادات استفاده نمایید .


  • تعداد کل اس ام اس ها :
  • تعداد بازدید کل :
  • آخرین به روز رسانی :
  • جلسه ی محاکمه ی عشق
    بچها لطفا این نوشته رو کامل بخونید
    جلسه ی محاکمه ی عشق برپا شده و قاضی این دادگاه عقل بود ؛ و عشق محکوم بود به تبعید به دور ترین نقطه ی مغز یعنی فراموشی ...
    قلب تقاضای عفو عشق را داشت ولی همه ی اعضا با او مخالف بودند . قلب شروع کرد به طرفداری از عشق : ای چشم ، مگر تو نبودی که هر روز آرزوی دیدنش را داشتی؟ ؛ ای گوش مگر تو نبودی که در آرزوی شنیدن صدایش بودی؟ ؛ و شما پاها که همیشه منتظر رفتن به سویش بودید حالا چرا اینچنین با عشق مخالفید؟
    همه ی اعضا روی برگرداندن و به نشان اعتراض جلسه را ترک کردند . تنها عقل و قلب در جلسه ماندند.
    عقل رو به قلب گفت : دیدی؟ همه ی اعضا از عشق بیزارند ولی من متحیرم با وجود اینکه عشق بیشتر از همه تو را آزرده چرا هنوز از او حمایت می کنی؟
    قلب نالید و گفت : من بی وجود عشق دیگر نخواهم بود . در آن صورت تنها تکه گوشتی هستم که هر ثانیه کار لحضه ی قبل را تکرار می کند ...
    اما دیگر برای گفتن این حرف ها دیر شده بود . حکم صادر شده و قابل اصلاح نبود .


    پنجشنبه 31 مرداد 1392
    فقط برگرد

    چندین سال پیش که طرح سرشماری نفوس ومسکن بود، یکی از دوستان می‌گفت رفته در یه خونه‌ایی. یه پیرزنه در رو باز کرده.
    وقتی پرسیده بود تعداد جمعیت خانوار؟
    پیرزنه سرش رو انداخته بود پایین و گفته بود : میشه خونه‌ی ما باشه برای فردا؟
    گفته بود: چرا؟
    یه خورده صبر کرده و جواب داده:

    آخه الان دقیق نمی‌دونم.
    شاید فردا از پسرم خبری بشه.....
    [
    عیبی ندارد خاک هم باشی قبول است؛ یک چفیه و یک ساک هم باشی قبول است. فقط برگرد


    پنجشنبه 31 مرداد 1392
    مثلا"

    مثلا" یه پسر داشته باشیم...

    چشماش شبیه من...خنده هاش شبیه تو باشه...

    باهات مردونه حرف بزنه...ادکلن تو رو بزنه...موهاشو مثل تو درس کنه...

    پیراهنای تو رو بپوشه...... بیاد پیشم بهم بگه " ماماااان...خوش تیپ شدم؟؟....؟؟

    منم بخندم و به تو نگاه کنم...




    چهارشنبه 30 مرداد 1392
    خانمها
    ﺧﺎﻧﻤﯽ ﺑﺎ ﻣﺎﺷﯿﻦ ﺗﻮ ﺟﺎﺩﻩ ﺩﺭ ﺣﺎﻝ ﺭﺍﻧﻨﺪﮔﯽ ﺑﻮﺩ ﻭ ﺁﻗﺎﯾﯽ ﻫﻢ ﺩﺍﺷﺖ ﺑﺎ ﻣﺎﺷﯿﻦ ﺧﻮﺩﺵ ﺗﻮﯼ ﻫﻤﻮﻥ ﺟﺎﺩﻩ ﺗﻮ ﺑﺎﻧﺪ ﻣﺨﺎﻟﻒ ﺭﺍﻧﻨﺪﮔﯽ ﻣﯿﮑﺮﺩ
    ﻭﻗﺘﯽ ﺍﯾﻦ ﺩﻭ ﺑﻪ ﻫﻢ ﺭﺳﯿﺪﻧﺪ؛ ﺧﺎﻧﻢ ﺷﯿﺸﻪ ﯼ ﻣﺎﺷﯿﻨﺶ ﺭﻭ ﭘﺎﯾﯿﻦ ﻣﯿﮑﺸﻪ ﻭ ﺧﻄﺎﺏ ﺑﻪ ﺁﻗﺎ ﻓﺮﯾﺎﺩ ﻣﯿﺰﻧﻪ
    ﺣﯿﻮﻭﻭﻭﻭﻭﻭﻭﻭﻥ !!!!...
    ﺁﻗﺎ ﻫﻢ ﺑﻼﻓﺎﺻﻠﻪ ﺩﺍﺩ ﻣﯿﺰﻧﻪ : ﻣﯿﻤﻮﻭﻭﻭﻭﻭﻭﻥ !!!....
    ﺑﻌﺪﻡ ﻫﺮ ﺩﻭ ﺑﻪ ﺭﺍﻩ ﺧﻮﺩﺷﻮﻥ ﺍﺩﺍﻣﻪ ﻣﯿﺪﻥ ﻭ ﺁﻗﺎﻫﻪ ﮐﻠﯽ ﺑﻪ ﺧﺎﻃﺮ ﻭﺍﮐﻨﺶ ﺳﺮﯾﻊ ﻭ ﻫﻮﺷﻤﻨﺪﺍﻧﻪ ﺍﯼ ﮐﻪ ﻧﺸﻮﻥ ﺩﺍﺩﻩ ﺑﻮﺩ ﺧﻮﺵ ﺑﻪ ﺣﺎﻟﺶ ﺷﺪﻩ
    ﺑﻮﺩ!
    ﻓﻘﻂ ﻭﻗﺘﯽ ﺳﺮﭘﯿﭻ ﺑﻌﺪ ﺭﺳﯿﺪ ﯾﻪ ﮔﻮﺯﻥ ﺑﺎ ﺷﺪﺕ ﺧﻮﺭﺩ ﺗﻮﯼ ﺷﯿﺸﻪ ﯼ ﺟﻠﻮﯼ ﻣﺎﺷﯿﻦ
    ﻧﺘﯿﺠﻪ ﯼ ﺍﺧﻼﻗﯽ : ﻣﺮﺩﻫﺎ ﻫﯿﭽﻮﻗﺖ ﻭﺍﻗﻌﺎ ﺳﻌﯽ ﻧﻤﯽ ﮐﻨﻨﺪ ﺑﻔﻬﻤﻨﺪ ﮐﻪ ﺯﻥ ﻫﺎ ﺩﺍﺭﻥ ﺗﻼﺵ ﻣﯿﮑﻨﻨﺪ ﭼﯽ ﺑﻬﺸﻮﻥ ﺑﮕﻦ (((:




    یکشنبه 16 تیر 1392
    زن زیبا و مرد زاهد
    زن زیبایی به عقد مرد زاهد و مومنی در آمد. مرد بسیار قانع بود و زن تحمل این همه ساده زیستی را نداشت. روزی تاب و توان زن به سر رسید و با عصبانیت رو به مرد گفت: حالا که به خواسته های من توجه نمی کنی، خود به کوچه و برزن می روم تا همگان بدانند که تو چه زنی داری و چگونه به او بی توجهی می کنی، من زر و زیور می خواهم! مرد در خانه را باز کرد و روبه زن می گوید: برو هر جا دلت می خواهد! زن با نا باوری از خانه خارج شد، زیبا و زیبنده! غروب به خانه آمد . مرد خندان گفت: خوب! شهر چه طور بود؟ رفتی؟ گشتی؟ چه سود که هیچ مردی تو را نگاه نکرد . زن متعجب گفت: تو از کجا می دانی؟ مرد جواب داد: و نیز می دانم در کوچه پسرکی چادرت را کشید! زن باز هم متعجب گفت : مگر مرا تعقیب کرده بودی؟ مرد به چشمان زن نگاه کرد و گفت: تمام عمر سعی بر این داشتم تا به ناموس مردم نگاه نیاندازم، مگر یکبار که در کودکی چادر زنی را کشیدم!


    سه شنبه 4 تیر 1392
    خوش آمدید...
    بهترین مرجع موزیک های روز ایرانی و فارسی



    پنجشنبه 16 خرداد 1392
    یک کیلو.....
    مرد فقیرى بود که همسرش کره مى ساخت، آن زن کره ها را به صورت دایره های یک کیلویى مى ساخت. مرد آنرا به یکى از بقالى های شهر مى فروخت و در مقابل مایحتاج خانه را مى خرید. روزى مرد بقال به اندازه کره ها شک کرد و تصمیم گرفت آنها را وزن کند. هنگامى که آنها را وزن کرد، اندازه هر کره ۹۰۰ گرم بود. او از مرد فقیر عصبانى شد و روز بعد به مرد فقیر گفت:
    دیگر از تو کره نمى خرم، تو کره را به عنوان یک کیلو به من مى فروختى در حالى که وزن آن ۹۰۰ گرم است.مرد فقیر ناراحت شد و سرش را پایین انداخت و گفت:
    ما ترازویی نداریم و یک کیلو شکر از شما خریدیم و آن یک کیلو شکر را به عنوان وزنه قرار مى دادیم .یقین داشته باش که:به اندازه خودت برای تو اندازه مى گیریم!


    یکشنبه 4 فروردین 1392
    زن و شیطان!
    زن به شیطان گفت : آیا آن مرد خیاط را می بینی ؟
    میتوانی بروی وسوسه اش کنی که همسرش را
    طلاق دهد ؟
    شیطان گفت : آری و این کار بسیار آسان است
    پس شیطان به سوی مرد خیاط رفت و به هر طریقی سعی می کرد او را وسوسه کند اما مرد خیاط همسرش را بسیار دوست داشت و اصلا به طلاق فکر هم نمی کرد
    پس شیطان برگشت و به شکست خود در مقابل مرد خیاط اعتراف کرد
    سپس زن گفت : اکنون آنچه اتفاق می افتد ببین و تماشا کن
    زن به طرف مرد خیاط رفت و به او گفت :
    چند متری از این پارچه ی زیبا میخواهم پسرم میخواهد آن را به معشوقه اش هدیه دهد پس خیاط پارچه را به زن داد
    سپس آن زن رفت به خانه مرد خیاط و در زد و زن خیاط در را باز کرد وآن زن به او گفت : اگر ممکن است میخواهم وارد خانه تان شوم برای ادای نماز ، و زن خیاط گفت :بفرمایید،خوش آمدید
    و آن زن پس از آنکه نمازش تمام شد آن پارچه را پشت در اتاق گذاشت بدون آنکه زن خیاط متوجه شود و سپس از خانه خارج شد
    و هنگامی که مرد خیاط به خانه برگشت آن پارچه را دید و فورا داستان آن زن و معشوقه ی پسرش را به یاد آورد و همسرش را همان موقع طلاق داد
    سپس شیطان گفت : اکنون من به کید و مکر زنان اعتراف می کنم
    و آن زن گفت :کمی صبر کن
    نظرت چیست اگر مرد خیاط و همسرش را به همدیگر بازگردانم؟؟؟!!!
    شیطان با تعجب گفت : چگونه ؟؟؟
    آن زن روز بعدش رفت پیش خیاط و به او گفت
    همان پارچه ی زیبایی را که دیروز از شما خریدم یکی دیگر میخواهم برای اینکه دیروز رفتم به
    خانه ی یک زنی محترم برای ادای نمازو آن پارچه را آنجا فراموش کردم
    و خجالت کشیدم دوباره بروم و پارچه را از او بگیرم
    و اینجا مرد خیاط رفت و از همسرش عذرخواهی کرد و او را برگرداند به خانه اش.

    و الان شیطان در بیمارستان روانی به سر میبرد
    و اطلاعات دیگری از شیطان نداریم



    شنبه 21 بهمن 1391
    من و دوستام و آسانسور!
    من و دو تا از دوستام رفته بودیم تو یه پاساژ فوق العاده، های کلاس..!.
    یه اسانسور خیلی شیک داشت هوس کردیم سوار شیم، رفتیم توو دکمه طبقه 3 روز فشار دادیم.....
    از اونجا که محیط خیلی باکلاس بود سعی میکردیم خیلی متمدانه و با نجابت رفتار کنیم واسه همین هممون رو به در آسانسور منتظر بودیم که الان باز میشه، الان باز میشه...اما باز نشد. :| :|افتادیم به جون در. دوستم میگفت بدبخت شدیم گیر کرده... :|اون یکی دوستم موبایلشو دراورد زنگ بزنه باباش .... :|یهو دیدیم صدای خنده میاد!.
    برگشتیم پشت سرمونو نگاه کردیم و فهمیدم که ای دل غافل آسانسور دو تا در داشته و جماعتی بیرون در دارن ما رو تماشا می کنن..
    .حلا با چه خجالتی رفتیم بیرون...بماند!!


    دوشنبه 9 بهمن 1391
    مام دانشجو بودیم!
    سر کلاس بودیم بچه ها هی سوت میزدن و شلوغ مبکردن؛ استاد که زن بود گفت حالا صب کنید آخر ترم نشونتون میدم !
    یکی از بلبل زبونای کلاس گفت استاد نمیشه همین الان نشونمون بدین :))))))))))))))
    کلاس منفجر شده بود . استاد پا شد که بره بیرون یکی از دخترا که ماجرا رو هم نفهمیده بود رفت جلوشو بگیره از بچه ها هم پرسید چی شد مگه ؟؟ وقتی واسش توضیح دادن خودشم پوکید از خنده


    شنبه 11 آذر 1391
    اگه منم دوسش نداشته باشم...
    دختر کوچک به مهمان گفت:میخوای عروسکهامو ببینی؟
    مهمان با مهربانی جواب داد:بله.
    دخترک دوید و همه ی عروسکهاشو آورد،بعضی از اونا خیلی بانمک بودن .دربین اونا یک عروسک باربی هم بود.
    مهمان از دخترک پرسید:کدومشونو بیشتر از همه دوست داری؟
    و پیش خودش فکر کرد:حتما" باربی.
    اما خیلی تعجب کرد وقتی که دید دخترک به عروسک تکه پاره ای که یک دست هم نداشت اشاره کرد و گفت:اینو بیشتر از همه دوست دارم.مهمان با کنجکاوی پرسید:این که زیاد خوشگل نیست! دخترک جواب داد:آخه اگه منم دوستش نداشته باشم دیگه هیشکی نیست که باهاش بازی کنه و دوستش داشته باشه ،اونوقت دلش میشکنه...



    یکشنبه 14 آبان 1391
    مرد کشاورز و زن نق نقو!!!!
    مرد کشاورزی یک زن نق نقو داشت که از صبح تا نصف شب در مورد چیزی شکایت میکرد. تنها زمانِ آسایش مرد زمانی بود که با قاطر پیرش، در مزرعه شخم میزد.
    یک روز، وقتی که همسرش برایش ناهار آورد، کشاورز قاطر پیر را به زیر سایه ای راند و شروع به خوردن ناهار خود کرد. بلافاصله همسر نق نقو مثل همیشه شکایت را آغاز کرد. ناگهان قاطر پیر با هر دو پای عقبی لگدی محکم به پشت سر زن زد و او در دم، کشته شد.
    در مراسم تشییع جنازه چند روز بعد، کشیش متوجه چیز عجیبی شد. هر وقت یک زنِ عزادار برای تسلیت گویی به مرد کشاورز نزدیک میشد، مرد گوش میداد و به نشانۀ تصدیق سر خود را بالا و پایین میکرد، اما هنگامی که یک مردِ عزادار به او نزدیک میشد، او بعد از یک دقیقه گوش کردن سر خود را به نشانۀ مخالفت تکان میداد.
    پس از مراسم تدفین، کشیش از کشاورز قضیه را پرسید.
    کشاورز گفت:
    خوب، این زنان می آمدند چیز خوبی در مورد همسر من میگفتند، که چقدر خوب بود، یا چه قدر خوشگل یا خوش لباس بود، بنابراین من هم تصدیق میکردم.
    کشیش پرسید، پس مردها چه میگفتند؟
    کشاورز گفت:
    آنها می خواستند بدانند که آیا قاطر را حاضرم بفروشم یا نه!


    یکشنبه 14 آبان 1391
    من الا باید گوسفند بکشم یا نه؟!
    دوستای گلم یه سوال علمی شرعی اجتماعی برام پیش اومده
    امروز با دوست دخترم بیرون بودم،
    تا رسیدم خونه دست کردم تو جیبم دیدم گوشیم نیست!!
    زنگ زدم کسی جواب نداد
    مسیری رو که پیاده اومده بودم برگشتم،
    نبود منم جوگیر!!!
    گفتم!!!خدایا اگه پیدا بشه یه گوسفند میکشم
    خلاصه با حال و روز داغون برگشتم خونه،
    زنگ زدم به دوست دخترم گفتم:...
    عزیزم من گوشیم گم شده،
    اگه زنگ زدی یا اس.ام.اس دادی جواب ندادم نگران نشوگفت
    نه عزیزم من نگران نشدم
    چون گوشیتو توی ماشین من جا گذاشتی.
    ولی نیوشا جون
    و مهسا جون و
    عسل جون تا حالا کلی اس.ام.اس دادن و
    یک بند هم دارن زنگ میزنن!
    فکر کنم اونا خیلی نگرانت
    شدن.گوشیتو میندازم تو سطل آشغالِ کنارِ درِ ورودیِ همون پارکِ خراب شده ای که با توی عوضی توش آشنا شدم
    .دیگه هم به من زنگ نزن...!
    باااای هانــــــی
    حالا یه سوال: من الان باید گوسفند بکشم یا نباید بکشم؟


    سه شنبه 18 مهر 1391
    لیلی و انار عاشق
    لیلی زیر درخت انار نشست.درخت انار عاشق شد، گل داد، سرخ سرخ.
    گلها انار شد، داغ داغ. هر اناری هزارتا دانه داشت.دانه ها عاشق بودند، دانه ها توی انار جا نمی شدند.انار کوچک بود. دانه ها ترکیدند. انار ترک برداشت.خون انار روی دست لیلی چکید.لیلی انار ترک خورده را از شاخه چید.مجنون به لیلی اش رسید.خدا گفت: راز رسیدن فقط همین بود.کافی است انار دلت ترک بخورد.


    سه شنبه 18 مهر 1391
    قدرت مرگ از قدرت عشق کمتره...
    داشتم می رفتم سفر و از همسرم خواستم که مثل همیشه بعد از دعاش به عنوان نگاهبان من ، پیشونیم رو ببوسه.
    و بعد سوار قطار شدم.
    وقتی قطار به ته دره سقوط کرد.همه مردند و من هم مردم.از بالا تلاش دکترها رو می دیدم. بعد از 2 ساعت دکترها گفتند
    بعد از 2 ساعت دکترها گفتند بی فایده ست و رفتند.
    و من یاد بوسه همسرم افتادم. و در همین لحظه از بالا دیدم که نوری از پیشانی من بیرون امد و به قلبم فرو رفت.
    2 دقیقه بعد صدای فریاد پرستاری که بالا سرم بود رو شنیدم که دکترها رو صدا می کرد، اما صدای فرشته مرگ که کنار پرستار بود بیشتر بود که با نگاه نافذش رو به من گفت: خوب از دستم در رفتی ها.
    شانس آوردی که قدرت من از قدرت عشقکمتره


    شنبه 1 مهر 1391
    خاتون من
    میدونم این اس ام اس نیست.... ولی وقتی خوندم خیلی خوشم اومد. دلم نیومد اینو نذارم تو وبم:

    خاتون:
    پسر : ضعیفه! دلمون برات تنگ شده بود...اومدیم زیارتت کنیم!
    دختر : تو باز دوباره گفتی ضعیفه؟؟؟
    پسر : خوب... «منزل» بگم چطوره !؟
    دختر : واااای... از دست تو!!!
    پ: باشه... باشه...ببخشید «ویکتوریا» خوبه ؟
    ... د: اه... اصلا باهات قهرم.
    پ: باشه بابا... تو «عزیز منی»، خوب شد؟... آَشتی؟
    د: آشتی، راستی... گفتی دلت چی شده بود؟
    پ: دلم ...!؟ آها یه کم می پیچه...! از دیشب تا حالا .
    د: ... واقعا که...!!!
    پ: خوب چیه... نمیگم... مریضم اصلا... خوبه!؟
    د: لوووووووس...
    پ: ای بابا... ضعیفه! این نوبه اگه قهر کنی، دیگه نازکش نداری ها !
    د: بازم گفتی این کلمه رو...!؟؟؟
    پ: خوب تقصیر خودته...! میدونی که من اونایی رو که دوست دارم اذیت می کنم... هی نقطه ضعف میدی دست من!
    د: من از دست تو چی کار کنم...
    پ: شکر خدا...! ، دلم هم پیچ میخورد چون تو تب و تاب ملاقات تو بود...؛ لیلی قرن بیست و یکم من!!!
    د: چه دل قشنگی داری تو... چقدر به سادگی دلت حسودیم می شه.
    پ: صفای وجودت خانوم .
    د: می دونی! دلم تنگه... برای پیاده روی هامون... برای سرک کشیدن توی مغازه های کتاب فروشی و ورق زدن کتابها... برای بوی کاغذ نو... برای شونهبه شونه ات راه رفتن و دیدن نگاه حسرت بار بقیه... آخه هیچ زنی، که مردی مثل مرد من نداره!
    پ: می دونم... میدونم... دل منم تنگه... برای دیدن آسمون تو چشمای تو، برای بستنیهای شاتوتی که با هم می خوردیم... برای خونه ای که توی خیال ساخته بودیم و من مردش بودم...!
    د: یادته همیشه به من میگفتی «خاتون»؟
    پ: آره... یادمه، آخه تو منو یاد دخترهای ابرو کمون قجری می انداختی!
    د: آخ چه روزهایی بودن... ، چقدر دلم هوای دستای مردونه ات رو کرده... وقتی توی دستام گره می خوردن... مجنون من.
    پ: ...
    د: چت شد؟ چرا چیزی نمی گی ؟
    پ: ......
    د: نگاه کن ببینم...! منو نگاه کن...
    پ: .........
    د: الهی من بمیرم...، چشمات چرا نمناک شده... فدای تو بشم...
    پ: خدا ن... (گریه)
    د: چرا گریه می کنی...؟؟؟
    پ: چرا نکنم...؟! ها!!!؟
    د: گریه نکن... من دوست ندارم مرد من گریه کنه... جلوی این همه آدم... بخند دیگه...، بخند... زود باش بخند.
    پ: وقتی دستاتو کم دارم چه جوری بخندم... کی اشکاموکنار بزنه که گریه نکنم ؟
    د: بخند... وگرنه منم گریه می کنما .
    پ: باشه... باشه... تسلیم. گریه نمی کنم... ولی نمیتونم بخندم .
    د: آفرین ، حالا بگو برام کادوی ولنتاین چی خریدی؟
    پ : تو که می دونی... من از این لوس بازی ها خوشم نمیاد... ولی امسال برات کادوی خوب آوردم.
    د:چی...؟ زود باش بگو دیگه... آب از لب و لوچه ام آویزون شد.
    پ: ...
    د: باز دوباره ساکت شدی...!؟؟؟
    پ: برات... کادددووو...(هق هق گریه)... برایت یک دسته گل رُز!،
    یک شیشه گلاب!
    و یک بغض طولانی آوردم...!
    تک عروس گورستان!
    پنج شنبه ها دیگه بدون تو خیابونها صفایی نداره...!
    اینجا کنار خانه ی ابدیتت می نشینم و فاتحه می خوانم.
    نه... اشک و فاتحه
    نه... اشک و دلتنگی و فاتحه
    نه... اشک و دلتنگی و فاتحه... و مرور خاطرات نه چنداندور...
    امان... خاتون من!!!تو خیلی وقته که...
    آرام بخواب بانوی کوچ کرده ی من....
    دیگر نگران قرصهای نخورده ام... لباس اتو نکشیده ام و صورت پف کرده از بیخوابیم نباش...!
    نگران خیره شدن مردم به اشکهای من هم نباش...!
    بعد از تو دیگر مرد نیستم اگر بخندم


    دوشنبه 9 مرداد 1391
    موادلازم جهت ساخت سریال های ماه مبارک رمضان
    موادلازم جهت ساخت سریال های ماه مبارک رمضان

    باتشکرازصداوسیمای جمهوری اسلامی

    1. روحانی یک عدد
    2. پیرزن سال خورده یک عدد ترجیحا ثریا قاسمی
    3. ترک زبان یک عدد نمک سریال
    4. دختر جوان و زیبا دو عدد
    5. پسر جوان و جذاب یک عدد
    6. زن زیبا و معصوم یک عدد ترجیحا مریم کاویانی
    7. مرد میانسال دو عدد ترجیحا امین تارخ
    8 - بهشت زهرا یک بار
    9 - امام زاده نا مشخص یک بار
    10 - مسجد بی نام و نشان یک بار
    11 - جوانان ریشو با نامهای ائمه و بسیار قابل اعتماد چند نفر
    12 - جوانان پولدار غیر قابل اعتماد فشن با نامهای اصیل ایرانی چند نفر
    13 - تعدادی پلیس ، معتاد ، اهالی و کسبه محل به مقدار لزوم

    طرز تهیه:
    ابتدا همه را جز آقای روحانی در یک قابلمه ریخته و سپس خوب بهم می زنیم تا به اندازه کافی بهم بخورند و بهم بریزند. سپس آقای روحانی را بعنوان مشکل گشا وارد قابلمه می کنیم. بعد از نیمساعت قهرمان داستان را به مسجد و امامزاده میفرستیم تا حدود 100 لیتر آب غوره فرد اعلا تولید کند سرانجام در قابلمه را بر می داریم و جلوی 70 میلیون می گذاریم.


    دوشنبه 2 مرداد 1391
    دختر همسایه و چمدون!
    دوستم تعریف میکرد
    داشتم بدو بدو از پله ها پایین می رفتم
    که تو پاگرد پله دیدم دختر همسایه داره زور میزنه چمدون گنده رو ببره پایین.
    گفتم: کمک می خوای؟ گفت: ممنون
    چمدونو بلند کردم، زاییدم! 70 کیلو بود! کم نیاوردم
    ... و مثل اسب 4طبقه رو دویدم تا پایین.
    به پارکینگ که رسیدم دیدم یارو هنوز بالای پله هاست و از لای نرده ها داره بهت زده نگاه میکنه.
    گفتم می خوای ببرم بیرون؟!
    لامصــب گفت: راستش داشتم می بردم بال


    دوشنبه 26 تیر 1391
    ناخدا و دزدان دریایی!
    در ایام قدیم یه کشتی باری بود که ناخدای شجاعی داشت.
    یک روز دزدان دریایی به کشتی حمله کردند
    ناخدا گفت : اون پیراهن قرمز منو بیارید، پیراهن رو پوشید و در کنار ملوانانش مردانه جنگید و دزدان را فراری داد.
    از او فلسفه پیراهن قرمز را پرسیدند.
    گفت: برای این است که اگر من زخمی شدم و خونریزی کردم، شما نفهمید و روحیه تان را از دست ندهید.
    چند بار دیگر هم همین اتفاق افتاد و هر بار دزدان در مصاف با کاپیتان پیراهن قرمز شکست می خوردند.
    یک روز دیده بان گفت : 10 تا کشتی دزدان همزمان به ما حمله کرده اند.
    همه وحشت کردند یکی دوید تا پیراهن قرمز کاپیتان را بیاورد.
    کاپیتان که این دفعه حسابی ترسیده بود گفت: پیراهن قرمز لازم نیست،
    اون شلوار قهوه ای منو بیارید !!


    سه شنبه 6 تیر 1391
    راننده اتوبوس و آهنگش
    تو ماشین نشستم دارم میرم سمت تهران!!
    راننده یه سی دی گلچین از حبیب و هایده وداریوش تا آرش و لینکین پارک و مایکل گذاشته ... !!
    حبیب شروع کرد به خوندن .. سرعت 70کیلومتر !.رفت رو آرش ... سرعت 125 کیلومتر!!
    هایده خدا بیامرز شروع شد ... سرعت45کیلومتر!!!

    لینکین پارک که شروع شد یهو یه بُکس و باد کرد ، نزدیک بود برم تو شیشه! سرعت 140 کیلومتر!!

    داریوش که شروع شد راننده ماشین رو کنار جاده نگه داشت...یه سیگار روشن کرد شروع کرد سیگار کشیدنو رفت تو فکر!بهش گفتم اقا اتفاقی افتاده؟گفت : صدا رو داری جون داداش!! داریوش حیف شد به خدا..!منم نمیدونستم چی بگم!!اهنگ تمام شد!!
    الان مایکل داره پخش میشه !!سرعت 240 کیلومتر...پلیس نامحسوس دنبالمونه!!!هلکوپتر هم از از بالا گردو خاک میکنه!!
    دوستم تماس گرفته میگه : شبکه 3 دارن پخش زنده نشونمون میدن!!...

    خدا خودش به خیر بگذرونه!!فقط امیدوارم اهنگ بعدی مدرن تاکینگ نباشه!!

    یــا اَبـَلفـَض


    چهارشنبه 20 اردیبهشت 1391
    1 2 3 Total: 3


    تحلیل آمار سایت و وبلاگ